گاهی دلم میخواد از چیزی بگم که دوستش دارم
الان وقتش میخوام بگم
حاضرین ......
بعضی از عصر های بهار دوست دارم وقتی یک روز پر کار پشت سر گذاشتم و دارم بر میگردم خانه
تو ترافیک و دود شهر ، تو شلوغی و ضوضاء پر درد آدما رنگا رنگ
وقتی هدفون(دوگوشی) تو گوشم و دارم یکی از آهنگ های مورد علاقم به حالت تکرار باز تکرار باز تکرار
گوش میدم و گاهی باهاش همراهی میکنم ، صدای یک پیامک من از حس خارج کن
آره خاتونم که میگه : دلم میخواد شام با هم باشیم .... میشه
و من با همه خستگی مثل این که انرژِی درونم جریان پیدا کرد : آره عزیزکم ساعت چند و کدوم رستوران
و بعد از چند دقیقه : هر جا مهم نیست فقط میخوام دستام داغ کنی ... مجتبی یخ زدم
منم با خوندن این پیام نگران میشم و سریع بدون فکر میگم : هتل آسمان سه ربع دیگه .... خوبی بیام دنبالت ؟؟؟
مثل همیشه میگه : عزیزم من فکرت میخونم من سه دقیقه دیگه تو لاوی هتلم زودی بیا
مسیرم تغییر میدم میرم سمت خاتونم که سردی این آدما را لمس کرد
میرسم دم در هتل . زنگ میزنم بهش کجایی دقیقا
میگه : بیا داخل من نشستم رو مبل آخری
وارد که میشم باز دم در آسانسور مثل همیشه شلوغ و مهربونم میبینم
میرم سمتش دوتا دستاش میار سمتم و دوتا دستاش میگیرم . آره یخ یخ
دستاش میچسبونم به هم میارم بالا . آروم میبوسمش
دستش را دور بازوم حلقه میکنه و میریم سمت آسانسور
رستوران گردان .....
میز شماره 8
مثل همیشه شام سبک اوردور و یک غذا مشترک ....
صندلیم میچسبونم بهش نزدیکش میشم
پیشونیش میزاره رو ساق دستم
دستش محکم میگیرم
هنوز سرد
شروع میکنه به حرف زدن با یک بغض
دلش پر از آدما از دوستاش از حرفاشون
میگه میخوام جار بزنم من خاتون مترسکم
ولی نمیتونم
میخوام بگم تو فقط مال منی
ولی نمیتونم
آخه من و تو دوریم و دیر
میگم کی باز چی گفت
میگه هیچی ... میگه مجتبی جون من
حرفش قطع میکنه
میدون جونش قسم بخوره من باهاش قهر میکنم
آره آخه جونش به جونم بسته است
قسمشم نباید بخوره
یک چند ثانیه سکوت ... اشک تو چشمامون و انتظار میکشه اون یکی بریزه
بغض جفتمون پر پر پر
دستم محکم میگیره
نمیتونم تو چشمای مهربونش زل بزنم
سکوت نمیتونم بکنم
بغض داره خفم میکنه
پا میشم به بهانه اوردور میرم سمت میز
یک ظرف بر میدارم پرش سس میریزم
گارسن میگه فکر کنم اشتباه ریختید
تازه به خودم میام
نگاش میکنم میگم چی؟؟؟
چشما خیسم که میبینه و پشت سرم و میزمون میگه : شما بشینید بگید چی بیارم تا براتون بیارم
میگم سپاس بزگوار
دو ظرف سوپ
یک ظرف سالاد پر کاهو بدون هویج آخه مهربونم هویج نمیخوره
بغضم .....
میرم سمت دستشوی
صورتم میشورم
پیرهنم خیس شد
صورتم خشک میکنم بر میگردم تو سالن
مهربونمم نیست
یک باره یک دست آشنا رو شونم قرار میگره
آره خودش
میگه ببخش دلم پر بود تو رو هم ناراحت کردم
بر میگردم میگم بریم اوردور بکشیم
میگه بریم
گارسن داره سالاد میکشه
از دستش میگیرم و میگم سپاس عزیزم خودم میکشم
لبخند میزنه و میره کنار
آخ من کاهو و خاتون گوجه .... من روغن زیتون و اون سمتش سوس خاتون
لبخندش آرومم میکنه
دو ظرف سوپ یکی قارچ یکی جو
یک ظرف ترشی یک طرف ماست
یک ظرف سالاد ماکارونی و ....
غذا مونم اوردن میریم سمت میز
چقدر دوست داشتم این میز تو خانه خودم بود یک سمتش خیار بود و گوجه و یک ظرف پنیر و یک نون سنگک
ولی تو خانه خودمون بود .....
شقایقم ( از این به بعد گاهی هم به خاتون ، تو نوشته هام میگم شقایقم" من به همینم قانعم ، تا زنده باشم عاشقم / برای من که عاشقم فقط تویی شقایقم " )
شقایم آروم نکاه میکنم یک لبخن میزنم . داره با چنگال یک گوجه که پر سس میبره سمت دهنش یک مرتبه میاره سمت من منم یک سمتش میکنم تا میام الباقیش بخورم میگش سمت خودش الباقیش خودش میخوره و لباش محکم رو هم میچسبونه اینجوری دو تا سوراخ رو لپش نمایان میشه که من عاشقشم:x
من نگاش میکنم اون یک نگاه به من یک نگاه به غذا ....
میگه : نمیخوری
میگم : چرا ولی تو بخور من سیر میشم:x
دستش میگیرم و میارم سمت لبام و میبوسم خیلی ها تو سالن دارن به ما دو تا نگاه میکنن 8-> با این بوسه
همه لبخند رضایت میزنن @};-
آخ که چقدر آدما زود باورن ... فکر میکنند مشکل ما حل شد و بغضمون فروکش کرد :(
خلاصه شام میخوریم و وقتی تموم شد پا میشیم ...
باز ساعت وداع ..... "آره وداع آخره ، چاره ی من یه باوره/ باور نمی کنم ، ولی وقت نگاه آخره"
این اهنگ مثل یک پس زمینه تو مغزم داره تکرار میشه ... چشمام باز داره بارونی میشه
بغض همه وجودم گرفت ....
میایم پایین دم در هتل یک خدا حافظی سرد ....
مثل همیشه
آخه هیچ کدوممون نمیتونیم تو چشم هم زل بزنیم وقت خدا حافظی
میر سمت مخالف خیابون " دربست " .....
بازم یک خیابون و یک نگاه که زل زدم به ته خیابون
میرم سمت مخالف و تو پارک مقابل کنار فواره آب میشینم و تو شلوغی و سر و صدای بچه ها
سرم تو بغلم میگرم ریز ریز اشک میریزم
اشکام دیگه تموم نمیشه
لرزم میگیره
میلرززززم
میلرزم
کاش همه جونم با اشک از وجودم بزنه بیرون
دیگه صبر ندارم دیگه نمیخوام ودعا های این مدلی
میخوام برای همیشه کنارش باشم
"آره وداع آخره ، چاره ی من یه باوره
باور نمی کنم ، ولی وقت نگاه آخره
خدا نخواست عشقم و تا پای جون نشون بدم
نخواست که با تو باشم و تو دستای تو جون بدم
فکر نکن از سنگه دلم ، دلم می گه باید برم
اشک چشام در نمیاد ، این دردم و به کی بگم
غم از دلم در نمیاد ، هیچکی باهام راه نمیاد
غرورم و شکستم و اشک چشام در نمیاد
من به همینم قانعم ، تا زنده باشم عاشقم
برای من که عاشقم فقط تویی شقایقم
نبین که بی صدا شدم ، نبین همیشه ساکتم
من نگران خودتم ، همیشه بی قرارتم
آره وداع آخره ، چاره ی من یه باوره …"
سیاه قلم های مترسک دیوونه ا مجتبی ستوده ا 28 اردیبهشت 1392 ساعت 21:45