X
تبلیغات
سیاه قلم های مترسک دیوونه

مترسک دیوونه آمده است تا دنیا را از پنجره ی ذهن پوشالی اش روایت کند

 
 

        

جواهربازار
خوش آمدید
|


کسی که احساسات تو رو بازی می گیره و تنهات میذاره

چند قدم اونور تر زیر پایِ کسی دیگه داره له می شه ، شک نکن

ایـــــــــــــن قانــــــــــــــــــــــــــــــونِ طبیعـــتــــــــــــــــــــــــــه ......!







با کمال تشکر مجتبی ستوده تخلص ادبی مترسک دیوونه


پ ن : ورود هیچ کس ممنوع نیست !! فرقی نمیکند جهان چندمی باشی ، دین و گرایش فکریت چه باشد ، همین که به انسانیت باور داشت باشی و کوشا کافیست . خوش آمدید / 19.88



::صاحب دل نوشته : حال روزهای من, خوش آمدید, مترسک دیوونه
نگارنده : مجتبی ستوده ( مترسک دیوونه )
روزگار : چهارشنبه 25 اردیبهشت1392
لحظه ها :
شام ، مترسک و خاتون
|

گاهی دلم میخواد از چیزی بگم که دوستش دارم
الان وقتش میخوام بگم 
حاضرین ......

بعضی از عصر های بهار دوست دارم وقتی یک روز پر کار پشت سر گذاشتم و دارم بر میگردم خانه
تو  ترافیک و دود شهر ، تو شلوغی و ضوضاء پر درد آدما رنگا رنگ
وقتی هدفون(دوگوشی) تو گوشم و دارم یکی از آهنگ های مورد علاقم به حالت تکرار باز تکرار باز تکرار 
گوش میدم و گاهی باهاش همراهی میکنم ، صدای یک پیامک من از حس خارج کن

آره خاتونم که میگه : دلم میخواد شام با هم باشیم .... میشه

و من با همه خستگی مثل این که انرژِی درونم جریان پیدا کرد : آره عزیزکم ساعت چند و کدوم رستوران

و بعد از چند دقیقه : هر جا مهم نیست فقط میخوام دستام داغ کنی ... مجتبی یخ زدم

منم با خوندن این پیام نگران میشم و سریع بدون فکر میگم :  هتل آسمان سه ربع دیگه  .... خوبی بیام دنبالت ؟؟؟

مثل همیشه میگه : عزیزم من فکرت میخونم من سه دقیقه دیگه تو لاوی هتلم زودی بیا

مسیرم تغییر میدم میرم سمت خاتونم که سردی این آدما را لمس کرد

میرسم دم در هتل . زنگ میزنم بهش کجایی دقیقا 

میگه : بیا داخل من نشستم رو مبل آخری

وارد که میشم باز دم در آسانسور مثل همیشه شلوغ و مهربونم میبینم

میرم سمتش دوتا دستاش میار سمتم و دوتا دستاش میگیرم . آره یخ یخ

دستاش میچسبونم به هم میارم بالا . آروم میبوسمش

دستش را دور بازوم حلقه میکنه و میریم سمت آسانسور 

رستوران گردان .....

میز شماره 8

مثل همیشه شام سبک اوردور و یک غذا مشترک ....

صندلیم میچسبونم بهش نزدیکش میشم 
پیشونیش میزاره رو ساق دستم
دستش محکم میگیرم
هنوز سرد

شروع میکنه به حرف زدن با یک بغض 

دلش پر از آدما از دوستاش از حرفاشون
میگه میخوام جار بزنم من خاتون مترسکم
ولی نمیتونم
میخوام بگم تو فقط مال منی
ولی نمیتونم
آخه من و تو دوریم و دیر 

میگم کی باز چی گفت 
میگه هیچی ... میگه مجتبی جون من 
حرفش قطع میکنه
میدون جونش قسم بخوره من باهاش قهر میکنم
آره آخه جونش به جونم بسته است
قسمشم نباید بخوره

یک چند  ثانیه سکوت ... اشک تو چشمامون و انتظار میکشه اون یکی بریزه
بغض جفتمون پر پر پر 
دستم محکم میگیره

نمیتونم تو چشمای مهربونش زل بزنم
سکوت نمیتونم بکنم
بغض داره خفم میکنه
پا میشم به بهانه اوردور میرم سمت میز
یک ظرف بر میدارم پرش سس میریزم
گارسن میگه فکر کنم اشتباه ریختید

تازه به خودم میام
نگاش میکنم میگم چی؟؟؟
چشما خیسم که میبینه و پشت سرم و میزمون میگه : شما بشینید بگید چی بیارم تا براتون بیارم

میگم سپاس بزگوار
دو ظرف سوپ
یک ظرف سالاد پر کاهو بدون هویج آخه مهربونم هویج نمیخوره
بغضم .....

میرم سمت دستشوی
صورتم میشورم
پیرهنم خیس شد
صورتم خشک میکنم بر میگردم تو سالن
مهربونمم نیست
یک باره یک دست آشنا رو شونم قرار میگره
آره خودش

میگه ببخش دلم پر بود تو رو هم ناراحت کردم
بر میگردم میگم بریم اوردور بکشیم
میگه بریم

گارسن داره سالاد میکشه
از دستش میگیرم و میگم سپاس عزیزم خودم میکشم
لبخند میزنه و میره کنار 
آخ من کاهو و خاتون گوجه .... من روغن زیتون و اون سمتش سوس خاتون

لبخندش آرومم میکنه
دو ظرف سوپ یکی قارچ یکی جو
یک ظرف ترشی یک طرف ماست
یک ظرف سالاد ماکارونی  و ....

غذا مونم اوردن میریم سمت میز 
چقدر دوست داشتم این میز تو خانه خودم بود یک سمتش خیار بود و گوجه و یک ظرف پنیر و یک نون سنگک
ولی تو خانه خودمون بود ..... 

شقایقم ( از این به بعد گاهی هم به خاتون ، تو نوشته هام میگم شقایقم" من به همینم قانعم ، تا زنده باشم عاشقم /  برای من که عاشقم فقط تویی شقایقم " ) 

شقایم آروم نکاه میکنم یک لبخن میزنم . داره با چنگال یک گوجه که پر سس میبره سمت دهنش یک مرتبه میاره سمت من منم یک سمتش میکنم تا میام الباقیش بخورم میگش سمت خودش الباقیش خودش میخوره و  لباش محکم رو هم میچسبونه اینجوری دو تا سوراخ رو لپش نمایان میشه که من عاشقشم:x

من نگاش میکنم اون یک نگاه به من یک نگاه به غذا ....
میگه : نمیخوری 
میگم : چرا ولی تو بخور من سیر میشم:x

دستش میگیرم و میارم سمت لبام و میبوسم خیلی ها تو سالن دارن به ما دو تا نگاه میکنن 8-> با این بوسه

همه لبخند رضایت میزنن @};-
آخ که چقدر آدما زود باورن ... فکر میکنند مشکل ما حل شد و بغضمون فروکش کرد :(

خلاصه شام میخوریم و وقتی تموم شد پا میشیم ... 

باز ساعت وداع ..... "آره وداع آخره ، چاره ی من یه باوره/ باور نمی کنم ، ولی وقت نگاه آخره"

این اهنگ مثل یک پس زمینه تو مغزم داره تکرار میشه ... چشمام باز داره بارونی میشه
بغض همه وجودم گرفت ....
میایم پایین دم در هتل یک خدا حافظی سرد ....

مثل همیشه 
آخه هیچ کدوممون نمیتونیم تو چشم هم زل بزنیم وقت خدا حافظی

میر سمت مخالف خیابون " دربست " ..... 
بازم یک خیابون و یک نگاه که زل زدم به ته خیابون

میرم سمت مخالف و تو پارک مقابل  کنار فواره آب میشینم و تو شلوغی و سر و صدای بچه ها 
سرم تو بغلم میگرم ریز ریز اشک میریزم

اشکام دیگه تموم نمیشه
لرزم میگیره
میلرززززم

میلرزم
کاش همه جونم با اشک از وجودم بزنه بیرون
دیگه صبر ندارم دیگه نمیخوام ودعا های این مدلی 
میخوام برای همیشه کنارش باشم



"آره وداع آخره ، چاره ی من یه باوره
باور نمی کنم ، ولی وقت نگاه آخره

خدا نخواست عشقم و تا پای جون نشون بدم
نخواست که با تو باشم و تو دستای تو جون بدم

فکر نکن از سنگه دلم ، دلم می گه باید برم
اشک چشام در نمیاد ، این دردم و به کی بگم

غم از دلم در نمیاد ، هیچکی باهام راه نمیاد
غرورم و شکستم و اشک چشام در نمیاد

من به همینم قانعم ، تا زنده باشم عاشقم
برای من که عاشقم فقط تویی شقایقم

نبین که بی صدا شدم ، نبین همیشه ساکتم
من نگران خودتم ، همیشه بی قرارتم

آره وداع آخره ، چاره ی من یه باوره …"




سیاه قلم های مترسک دیوونه  ا     مجتبی ستوده    ا  28 اردیبهشت 1392 ساعت 21:45



::صاحب دل نوشته : مترسک دیوونه و خاتون, مترسک دیوونه
نگارنده : مجتبی ستوده ( مترسک دیوونه )
روزگار : شنبه 28 اردیبهشت1392
لحظه ها :
شعر های بیرنگ مترسک
|

روز مردگی های سیاه ، مداد های سپید

شعر های بی ر نگ ، شهر های هزار رنگ

روزهای یک مترسک ، شب های سیاه


مترسکی که جرمش جنون است دیوانگی

مترسکی که جرمش عشق است ایستادگی

به دارش کشیدیم

جرمش عشق به خاتون مزرعه


خاتونی که آدم بود و عاقل  

و مترسکی که پوشالی و دیوونه


مترسک هنوز هم بر دار است و جان میکند

و هنوز نگاهش در تعقیب قدم های خاتون


هنوز جان میدهد ، در هوای حضور خاتون

هنوز جان میگیرد ، در هوای حضور خاتون








مترسک دیوونه

-----

پ ن : شعر های بی رنگ این روزهای مترسک



::صاحب دل نوشته : مترسک دیوونه و خاتون, مترسک دیوونه
نگارنده : مجتبی ستوده ( مترسک دیوونه )
روزگار : شنبه 28 اردیبهشت1392
لحظه ها :
مناجات نامه مترسک ...
|

الهی!
یزدان من
مرا ببین!
تنها به خاطر آرزوها و امیدهایم به درگاه تو آمده ام.
سپاس، از تو که هستی ، حتی وقتی نیستی
سپاس ، از لطفت که در سخت ترین لحظه ها کنارم بودی و هستی
وقتی از همه بریده ام
تویی تنها پناهم
الهی ، میدانم هیچ بنده ای را تنها نمیگذاری
ولی باز هم به خاصیت انسان بودنم
ترس از فراموش شدن دارم ....
از تو میخواهم تنهایم مگذاری
الهی
هیچ وقت تنهایم مگذار






مترسک دیوونه
------
پ ن : لیلة الرغائب ( شب آرزو ها ) برای آرزو های آنانی که در خاطرتان جای دارند ، آرزوی کنید شاید حتی من ...



::صاحب دل نوشته : مترسک دیوونه, سیاه قلم های مترسک, پنده
نگارنده : مجتبی ستوده ( مترسک دیوونه )
روزگار : پنجشنبه 26 اردیبهشت1392
لحظه ها :
عبدالحلیم حافظ ::: اهواك ( عاشقتم )
| | ادامه سیاه قلم...



اهواك 
عاشقتم
و اتمنى لو انساك
وآرزو دارم که اگر حتی یک لحظه تو را فراموش کردم
انسى روحی ویاك
خودم را نیز با تو فراموش کنم
و ان ضاعت یبقى فداك
و روحم به خاطر تو سرگشته شده است و من فدای تو خواهم شد
لو تنسانی
اگر من را فراموش کنی
 
و انساك
فکر می کنی که من تو را فراموش می کنم
 و ترینی بانسى جفاك
 و عذابی که با تو کشیدم از یاد من می رود
و اشتاق لعذابی معاك
من دلم برای تمام آزارهای تو تنگ شده است 
و القى دموعی فاكراك 
و تمام اشکهای من به تو فکر می کنند
ارجع تانی 
 می خواهم دوباره پیش تو برگردم
 
فی لقاك الدنیا تجینی معاك
هنگامیکه تو را می بینم انگار دنیا را من می بخشند 
و رضاها یبقى رضاك
روحم به هر چه که تو بخواهی راضی می شود
و ساعتها یهون فی هواك
و تمام ساعت های زندگیم را فدای عشق تو خواهم کرد
طول حرمانی
تمام سختی هایی که در راه عشق تو می کشم
 
وألاقیك مشغول و شاغلنی بیك
و تو را می بینم که به من فکر می کنی و من به تو فکر می کنم
و عینی تیجی فی عینیك
و چشمان ما با هم تلاقی پیدا می کنند
و كلامهم یبقى علیك 
و آنها درباره تو صحبت می کنند
و انت تداری
و تو سعی می کنی که عشقت را پنهان کنی

و اراعیك
و من ملاحظه تو را می کنم
 و اصحى من اللیل انادیك
 و شبانه از خواب بیدار می شوم و اسم تو را صدا می زنم
و ابعت روحی تصحیك
و روحم را پیش تو می فرستم تا تو را از خواب بیدار کند
قوم یاللی شاغلنی بیك 
برخیزای کسیکه تمام فکرم را مشغول کرده ای
جرب ناری
 برخیز و عشقم را تجربه کن






دانلود ترانه : اهواك
ترجمه از : هلنا
ترانه : عاشقتم
خواننده : عبدالحلیم حافظ
آهنگساز : عبدالوهاب
كشور : مصر





مترسک دیوونه
-------
پ ن : در ادامه مطلب زندگی نامه عبدالحلیم حافظ را مطالعه کنید .



::صاحب دل نوشته : مترسک دیوونه, معرفی عشق
نگارنده : مجتبی ستوده ( مترسک دیوونه )
روزگار : چهارشنبه 25 اردیبهشت1392
لحظه ها :
یک روز .....
|

یک روز مثل روزهای امروزم

یک روز مثل روز آغازین

یک روز مثل روز پروازم

یک روز مثل روزای شاد دیروزم

یک روز مثل روزهای پر غم امروز

یک روز مثل روزهای مبهم فردا

یک روز مثل روز های مُرد یک مَرد

یک روز مثل بغض دیروزم

یک روز مثل بیست و پنجم نه نه بیست چهارم 

اصلا بیستومای هر ماهم 

یک روز

روز من

روز مهربانی ها

یک روز

روز تو

روز غمگساری ها

آخرش رسیدیم آخر این شعر

وانگهی روزها ، بی معناست

بی تو دل شاعر چه خشکیده است

شاعر که نه ، یک مترسک تنها





مترسک دیوونه

-----

پ ن : در جستجوی معنی این روزها



::صاحب دل نوشته : مترسک دیوونه, خاتون
نگارنده : مجتبی ستوده ( مترسک دیوونه )
روزگار : چهارشنبه 25 اردیبهشت1392
لحظه ها :
مردی .....
|

مردی را میشناسم
اشک هایش را شبانه کنار پنجره اتاقش جاری میکند...
سیگار و فنجان قهوه به دست...
همه را دوست دارد اما خودش تنهـــــاست...
روز ها و شب ها
در انتظار نگـــــــاهی آشنا زنی...
سالهاست که در سر کوچه ای معــــــــرفت قدم میزند. ..

اما مرد قصه ما.........

پنهــــانی عاشق میشود و در کنار غبار سالها فراموش میشود...


::صاحب دل نوشته : مترسک دیوونه, سیاه قلم های دلپذیر
نگارنده : مجتبی ستوده ( مترسک دیوونه )
روزگار : سه شنبه 24 اردیبهشت1392
لحظه ها :
محکوم به استادنم
|

نه راهی معلوم است 
نه بیراهه
من به حُکم یک پا بودنم محکوم به ایستادنم
تو که دو پا داری برو ...
من بی تا به انتظارت خواهم ماند
حتی وقتی دور هستی و دیر خاتونم
تو آزادی برو
من آزادانه اسارت را انتخاب کردم
قول دادم 
که بی تااااااا در انتظارت بمانم
حتی اگر هیچ وقت قرار نباشد ،باشی
من به خود قول دادم
زیر قولم نمیزنم






مترسک دیوونه
-----
پ ن : آهای آدم ها دلم رفتن میخواهد ، بد قولی را یادم بدهید میخواهم عهدم را بشکنم ، نمیشود



::صاحب دل نوشته : مترسک دیوونه و خاتون, مترسک دیوونه
نگارنده : مجتبی ستوده ( مترسک دیوونه )
روزگار : یکشنبه 22 اردیبهشت1392
لحظه ها :
می روند دوستان ...
|

درد دارد ...
وقتی می روند دوستان ...
و مانده ها میگویند : دوستـت نـداشـتن ...
و تو نمی توانی به همه ثابـت کنی
كه هرشـب ...
پسند ها و کامنت های آنان زیر کتیبه هایت ، نبود شب، روز نمیشد





مترسک دیوونه
--------
پ ن : نگارش 3 مهر 1391 / وبلاگ به روز شد / قندشکن کار نمیدهد برویم صفحه کتاب چهره

::صاحب دل نوشته : مترسک دیوونه و خاتون, مترسک دیوونه
نگارنده : مجتبی ستوده ( مترسک دیوونه )
روزگار : یکشنبه 22 اردیبهشت1392
لحظه ها :
شکسته ام رفیق ...
|

دیده ای شیشه های اتومبیل را وقتی ضربه ای می خورند و می شکنند؟
دیده ای شیشه خرد می شود ولی از هم نمی پاشد؟

این روزها همان شیشه ام؛
خرد و تکه تکه،...
از هم نمی پاشم...

ولی شکسته ام... باور کن!
رفیق ....





مترسک دیوونه
-----------
پ ن : نگارش 3 مهر 1391



::صاحب دل نوشته : مترسک دیوونه و خاتون, مترسک دیوونه
نگارنده : مجتبی ستوده ( مترسک دیوونه )
روزگار : یکشنبه 22 اردیبهشت1392
لحظه ها :
یک روز مترسک خاتون
|


گاهی دلم میخواد از چیزی بگم که دوستش دارم
الان وقتش میخوام بگم 
حاضرین ......


وقتی هوا بارونی دوست دارم بهت اس ام اس بدم "میای بریم کافه"
تا گوشیم تو دستم
تو بگی "من نیم ساعت دیگه اونجام خخخخخ"

بعد من بارونیم بپوشم بدون چطر و ماسک بیام تو این شهر
برم تو کوچه دم کافه منتظر تو
تو بیای ....
من بیام استقبالت دستت بگیرم
قرارش بدم بین بغلم و با یک غرور 
که آره ما هم خدایی داریم
در کافه رو باز کنم
یک قدرم برم داخل یادم بیوفته تنها نیستم
برگردم و با فشاری که دَر رو دستم گذاشت
بگم بفرما خاتون
تو هم لبخندی بزنی بری داخل

جای همیشگیم پشت شیشه بشینیم
دستات تو هم گره کنی و قرارش بدی جلوت رو میز و من دور دستات دستام حلقه بزنم
تو شلوغی لبم به لبت نزدیک کنم و بگم "دوستت دارم میفهمی خَــــر"
چشمات یک برقی بزن و ....
بهم بگی "بی ادببببببببببب ، نمیگی یکی میبینه فکر میکنه ......... واااااا"
من بگم "هر فکری دوست دارن بکن"
"من عاشقتم"
"تو هم همینطور مگه نه ؟؟؟"
تو سکوت کنی ...
یک شکلات داغ واسه دو نفر  
یک کیک وانیلی یک برشم شکلاتی واس من که با کلی نق نق تو سفارشش دادم

دلم تنگ برای اینا . برای اینا
بعد که شکلات خوردیم و کلی حرف زدیم و تو رویاهامون پرواز کردیم
من  بگم "حالا دیگه چه خبر"
تو بگی "سلامتی بــــ....وق"
بعد جفتمون نیشمون باز بشه تا گوووش
بعد بگم "چی بخوریم" 
تو بگی "من که دیرم مجتبی"
من بگم "یک بستنی جان مجتبی آخه ناهار نخوردم"
تو بگی "بستنی شد غذا الان باید من تو رو بکشم ظهر که گفتی داری میری ناهار پس کجا رفت بودی"
بگم "خوب ظهر .... بی خیال خوب غذا میخورییییم ، چی بخوریم ؟؟؟ "
تو بگی "خول آخه کی بعد شکلات داغ بستنی میخوره یا غذا"
منم بگم 
"وقتی بهون بودن با تو باش ، من هر کاری میکنم "

بعد بخندی
منم بخندم
بهت بگم "دوستت دارم" و تو سکوت کنی
بگم "میشه فداتشششم"
باز سکوت کنی

آخه سکوتت قشنگتر از پر حرفیای من
بعد پاشی کیفت برداری
من حساب کنم و بریم بیرون
دستات بین دستام
میگی "چقدر دستات داغ"
میگم "شور عشق خاتون تو سرم زد به دستام "
میگی "خللللللل"
میگم "خل و چل تو هستم دیگه"

زیر نم نم بارون
"تاکسی"
تو گفتی تاکسی من میخواستم تا آخر عمر پیاده برم ، با تو
ولی تو عجله داری میخوای برسی
میری
من 
باز بارون
باز تنهایی
باز یک نگاه به ته خیابوووون
باز یک تاکسی
باز تنهایی

یک باره صدای یکی که داره میگه "آهای آقا"
"چیزیته!!!!"
"الان از اول بارون بدون چتر و بارونی"
"ایستادی وسط کوچه"
"مثل یک مترسک مجنون"
"بیا کنار خیس شدی داداشم"

دستام یخ زد
سردم
خیسم
ولی نه خیس بارون
خیس اشکای خاتون

بازم خیال خاتون .......




مترسک دیوونه  ا     ستوده    ا  20 اردیبهشت 1392 یک بامداد




یکی از راه های حمایت از ادامه فعالیت این پروفایل خرید از فروشگاه آسان خرید است
در ضمن از درآمد های حاصل از این خرید ها شما 5 درصد به موسسه محک اهدا میگردد
شماره عضویت مترسک دیوونه ( مـــیر ستوده ) در محک
92020039 می باشد که پایان هر ما واریز شد و قابل پیگیریست.










برای کسب اطلاعات بیشتر  ::::               http://www.kataj.blogfa.com/post/2


نگارنده : مجتبی ستوده ( مترسک دیوونه )
روزگار : جمعه 20 اردیبهشت1392
لحظه ها :
دیالوگ های مانا
|

سونیا (دایان کیتون): عشق ورزیدن یعنی رنج کشیدن. 

اگه کسی نمیخواد رنج بکشه نباید عاشق بشه. 
اما بعد، از عاشق نبودن رنج میکشه. 
بنابراین، عشق ورزیدن یعنی رنج کشیدن؛ عشق نورزیدن یعنی رنج کشیدن؛ رنج کشیدن یعنی رنج کشیدن؛ شاد بودن یعنی عشق ورزیدن.

پس شاد بودن یعنی رنج کشیدن، اما رنج کشیدن باعث میشه آدم شاد نباشه.
بنابراین، برای اینکه یک نفر شاد نباشه باید عشق بورزه یا عشق بورزه که شاد نباشه یا از شادی زیاد رنج بکشه.

امیدوارم بیخیال بحث بشی.







مترسک دیوونه
-----
پ ن : فیلم عشق و مرگ



::صاحب دل نوشته : مترسک دیوونه, پند ها
نگارنده : مجتبی ستوده ( مترسک دیوونه )
روزگار : جمعه 20 اردیبهشت1392
لحظه ها :
لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمینَ
|

بلوتوث :یک نفر صد سکه دارد، یک نفر دیگه یک سکه....
شما از کدام یک از اینها سکه میگیرید ؟؟؟

قبله ی عالم: خوب از اونی که یک سکه دارد ... !!!
چون اونی که صد سکه داره به هر حال قدرتی برای خودش داره چهار تا آدم دور برش جمع شدن نمیشه رفت طرفش که...
ولی اونی که یک سکه داره خوب کسی رو نداره ، تو سرشم میزنیم ، سکشو میگیریم ، دو تا اردنگی هم بهش می زنیم . یه کم منطقی باش!







مترسک دیوونه
-----------
پ ن : « لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمینَ » (بقره/258)



::صاحب دل نوشته : مترسک دیوونه, پند ها
نگارنده : مجتبی ستوده ( مترسک دیوونه )
روزگار : جمعه 20 اردیبهشت1392
لحظه ها :
برو .... تو برو
|

برو...
لیاقت می خواهد واژه " ما " شدن
لیاقت می خواهد "شریک " شدن
تو خوش باش به همین "با هم " بودن های امروزت
من خوشم به خلوت تنهایی ام
... تو بخند به امروز...
من میخندم به فرداهایت..
تو برو...
.
.
.
.
.






مترسک دیوونه
--------
پ ن : تاریخ نگارش 1 مهر 1391 / بازخوانی یک پرونده



::صاحب دل نوشته : مترسک دیوونه, پند ها
نگارنده : مجتبی ستوده ( مترسک دیوونه )
روزگار : جمعه 20 اردیبهشت1392
لحظه ها :
این قانون است ... قا-نون
|

اسمت را موج می برد 
خودت را کشتی
موهایت را باد
و یادت را ...
هرگز هیچ چیز نخواهد بــــــرد...

اسمــم را
سنگی نگه می دارد
خودم را گوری
و یــادم را ...
مهــم نیســت !







مترسک دیوونه
----------
پ ن : وقتی تو دلگیری دنیا باید دلگیر باشد/ این قانون است قا-نون



::صاحب دل نوشته : مترسک دیوونه و خاتون, مترسک دیوونه
نگارنده : مجتبی ستوده ( مترسک دیوونه )
روزگار : پنجشنبه 19 اردیبهشت1392
لحظه ها :